تبليغاتX
نقطۀ پایان
برای فرار از غصه ها و مشکلات و تنهایی ها میشه پناه برد به رویاهایی که دوسشون داریم اما وای به اون روزی که هر چی بگردیم رویایی پیدا نکنیم برای اینکه واسه لحظاتی هر چند کوتاه ما رو جدا کنه از این دنیای خشن ِ واقعی اطرافمون ....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 21:37 توسط مریم |

دردش به جهنم، طعنه های عقل ِ ناقصم به دلِ صاحب مرده رو چیکار کنم؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 2:34 توسط مریم |

 

سخن از بودن‌نیست،

سخن از ماندن‌نیست،

سخن از عمق‌غم است

 و

پریشانی یک‌دل

 كه در اندوه غریبانه‌ی خویش

 بی‌صدا می‌شکند.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 1:34 توسط مریم |

بعضی ها به وقاحت و بی شرمی گفتن زکی..

ظهری توی وبلاگ ها داشتم می چرخیدم و می خوندم .رسیدم به یه وبی که از اون موقع تا حالا کلی اعصاب منو خراب کرده و هر چی فحش و نفرین بلد بودم نثار نویسنده اش کردم....می خواستم واسش کامنت بزارم(اولین باری هست که دوست دارم به یکی بفهمونم چقدر ازش متنفرم) ولی اینترنت قطع شدو نمی دونم نظرم ثبت شد یا نه و.......آدرسش رو گم کردم و هر چی میگردم پیداش نمی کنم.......

می دونید نوشته اش چی بود؟در کمال بی شرمی این آقا که اتفاقا انگاری نوشته بود که سردبیر هست طنزی نوشته در مورد ندا......

کاری نداریم به سیاست و اینکه چی شده روز انتخابات.....کاری هم به اینکه چرا اونجا بود و چرا این حادثه افتاد ندارم .اما آدمیم مگه نه؟چطور می تونن در مورد مرگ یه آدم اون هم با این مظلومیت چنین برخوردی بکنن؟حتی اگه مخالف ما باشه.حتی اگه....چطور میتونن در مورد کسی که دیگه نیست و مظلومانه کشته شد(شاید هم شهید شد؟ )اینقدر گستاخانه حرف بزنن و چیزهایی رو بهش نسبت بدن که فقط خودشون لایق این صفات هستن؟....بی شرمی حدی داره....بعضی ها هیچ بویی از انسانیت نبردن....کاش یکی بود بزنه توی دهن این مردک وقیح و بپرسه تو چی می دونی از کسی که فقط مرگش رو دیدی؟کی بهت همچین اجازه ای میده که بخوای یکی رو بد نام کنی؟......اگه اسلام و مسلمونی اینه که تو و امثال تو میگن...اگه تو نمونه یه مسلمون باشی....حالم بد شده از این مرتیکه کثافت بی شعور..

مگه نه اینکه همیشه توی اسلام سفارش شدیم به اینکه تهمت نزنیم دروغ نگیم آبروی دیگران رو نریزیم و پرده دری نکنیم.؟........

اسلام ومسلمونی به کنار که بحث این نیست.....بحث انسانیت ِ که بعضی ها مثل ِ این مردک ِعوضی بویی ازش نبردن.....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 4:53 توسط مریم |

۱-خوبیش به اینه که هنوز می تونم نقش ِ دخترای خندون ِ لوس ِ بی غم رو بازی کنم.فقط می ترسم از وقتیکه ماسک خنده از صورتم بیفته...

۲-وقتی اخبار و اینهمه عکس و فیلم رو می بینم یا یاد ِ اون روزهای شلوغی اصفهان میوفتم که کلی سرباز باطوم بدست توی خیابون بودن  یا اون زمانی یادم میاد که خوابگاه آتیش گرفته بود و ما شوکه شده بودیم با حرفهای مسولین دانشگاه ...انگار که یه کبریت روشن شده بود نه محل ِ زندگی کلی دختر ِ تنها اونم موقع ِ امتحانات.........(آخر هم نفهمیدیم آتش سوزی عمدی بود یا نه؟).در هر دو موقعیت حس ِ تلخ ِ کشنده ای داشتم...

۳-مزه ی این روزها تلختر از تلخ ِ........

پ .ن:گر مانده ام خموش ، خدا  داند و دلم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 2:4 توسط مریم |

 

گاهی وقت ها مثل ِهمین حالا دوست دارم اینجا رو حذف کنم برم یه گوشه بمیرم......

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 3:15 توسط مریم

 

گرگها خوب بدانند که دراین ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

 

از اینجا و اینجا

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 18:36 توسط مریم |

بابا رو به زور بردم رای بده .بعده سالها رای داد به موسوی....

بیچاره از ما.......

 

 

+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 8:53 توسط مریم |

 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم........

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 22:20 توسط مریم |

مهم نیست چند بار و در چه شرایطی مرور بشه، هر بار که به یادت میاد یه تیکه از دلت رو میکنه ...،همیشه با خودش درد میاره و هر بار انگاری میخواد نابودت کنه.......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 3:23 توسط مریم |

۱- موهام رو باز کوتاه کردم.دیگه از موی بلند بدم میاد.

۲-گند زدم، اما اصلا واسم مهم نیست.از این بیخیالی خوشم نمیاد........

۳- اینکه چند ساعت با یه بچه خوشکل و خوش خنده بازی کنی کلی کیف داره.

۴- همه جا حر ف از انتخابات ِ. یعنی بازم مجبور میشیم احمدی نژاد رو تحمل کنیم؟

۵- توی چشمام نگاه می کنه و بهم دروغ میگه اونم توی موردی که من اصلا ازش سوال نکردم که خودم مجبور به جواب نشم.........اما فقط ۵ دقیقه بعدش شوهرش لو داد که خانم محترمش دروغ گفته...

۶-حرف هست اما حوصله نیست....

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 13:43 توسط مریم |

 

درياي ذهنم طوفاني شد
و قايق اراده ام به گل نشست
 نهنگ ترديدم ماهيان كوچک يقينم را بلعيد
و در ژرفاي امواج وحشت غرق شدم
منبع 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 14:13 توسط مریم |

 

وقتی تنهایی و می خوای کسی باشه تا بهت گوش بده اگه همچین کسی رو کنارت داری خیلی خوشبختی،داشتن یه دوست ِ خوب که بفهمه و درکت کنه،حالا درک هم نکرد اینقدرا بدونه که اجازه بده تو حرفت رو بزنی و تو رو ارزیابی نکنه و بهت نمره نده.دوستی که راحت بشینی و بدون نگرانی از اینکه چی در موردت ممکن هست فکر کنه،این روزا خیلی کمه،همه می خوان رفتار و فکر تو رو با عقاید و فکر خودشون مقایسه کنن و بهت نمره بدن یا میشی جزو آدمای خوب یا بد.

بعضی حرف ها رو هیچ وقت نمی تونم بگم به هیچ کس شاید به خاطر ترس از فکری که در باره ی من خواهند کرد، بعضی ها رو نمی گم چون نباید گفته بشه ،یه حس ِ مالکیت بهشون دارم ،فقط مال ِ منن و واسم عزیزن. یه حرف هایی هم که میشه گفت البته بازم نه به هر کسی، دنبال یه همچین دوستی می گردم که بشین ِ جلوم و راحت واسش حرف بزنم و خالی بشم،بدون ِ قضاوت شدن،اینکه فقط بدونم یه کسی که واسم ارزش داره ، منو شنیده و خالی بشم.همین.

 

بین دوستام می گردم ، (ر) خیلی دختر خوبیه ،خیلی پاک و ساده ،خیلی اخلاق ها و احساساتش شبیه خودمه مثل ِ لجبازی،کله شقی ، گند ِدماغی و انتظارات و نوع ِنگاه، پایه بودن و چیزای دیگه.

یه دختر بی شیله پیله و مهربون که خودش هم نمی دونه چقدر روح ِ حساسی داره، از اونای که معمولا منطقی هستند ولی وای به روزی که احساساتی بشن (مثل ِ من...). کسی که هنوز هیچ رابطه احساسی نداشته و هنوز نمی دونه که یه علاقه ممکن هست باعث ِ چه کار ها بشه و خیلی تلاش می کنه که درک کنه ولی ... ،فکر می کنه دنیا همونه که می بینه و خیلی چیزا رو هم می دونه ولی نمی تونه باور کنه .....گاهی حرف های منطقیش در مورد (م) منو آروم کرده ،حرف هایی که می دونستم ولی میخواستم از دهن ِ یکی دیگه بشنوم تا مطمین بشم. با این همه (ر) هنوز نمی دونه وقتی یکی ناراحته (حداقل در بین آشنایان که اخلاقشون رو میشناسه) نیاز به حرف زدن داره، اینکه اگه بتونه در کنارش باشه، روزهایی که بهم می ریزم یهو ناپدید میشه ،نه سراغی میگیره نه هیچی و خودش هم میگه"با خودم گفتم مریم اخلاقش سگی شده باز، کاریش نداشته باشم" با اینکه می دونه دوست داره حرف بزنم یا حداقل مشغول باشم. یادم نمی ره اون روز که توی خیابون داشتم گریه می کردم صورتش رو برگردوند طرف دیگه که گریه منو نبینه و.......

 

(ک) یه دوستی که خودم دفعه اولی که دیدمش هیچوقت فکر نمی کردم این همه با هم صمیمی بشیم و تنها کسی که تمام  این مدت سعی کرد کنارم باشه ،شاید خواست بشه اون خواهری که هیچ وقت نداشتم، هر چند خودش هم درگیر تر از من بود ، با دیدی متفاوت از عشق نسبت به من ، ولی اعتراف می کنم (شاید به خاطر تجربه مشترک ) خیلی حرف ها رو شنید و حس کردم که فهمید. البته از اونایی که خودش پر از حرفه و گاهی که داری شروع می کنی به حرف زدن باهاش یه مدت که میگذره میبینی که در واقع اون بود که خودش رو خالی کرد نه تو.... از اون دخترای با سیاستی که همیشه قبل از حرف فکر می کنه و گاهی خیلی راحت می تونه احساساتش رو کنترل کنه و یا نقش بازی کنه حتی واسه کسی که می گفت دوسش داره،کاری که من هیچ وقت نتونستم بکنم و هیچ وقت هم نتونست منو درست کنه، این روزا توی یه دنیای دیگه سیر میکنه و البته هنوزم هوای منو داره و توی دوستیش سنگ ِتموم گذاشته واسه من، این روزا زیاد نصیحت میکنه و منم بی حوصله...

 

بقیه بماند واسه بعدن.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 0:55 توسط مریم |

تنها کلمه ای که میتونه نشوندهنده ی احساس الان من باشه فقط ترسه، یه ترس ِ وحشتناک...

پ.ن: اینجا مینویسم .دوست دارم بعدا با خوندنش فقط بخندم به احساس الانم.

پ.ن۲:خدا...

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 0:19 توسط مریم

 

بعضی از رنج ها اونقدر بزرگن که حتی معجزه ی اشک هم آرومت نمی کنه...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 3:52 توسط مریم |

 

گاهی دل ِ آدم بدجوری میشکنه..

گاهی دل ِآدم رو بدجوری میشکونن...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 22:25 توسط مریم |

غلط است هرکه گويد دل به دل راه دارد...........  

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 1:10 توسط مریم |

شايد برای تو
آن‌سان كه بايد
خوب نبودم

شايد به‌تمامی
آن‌‌چنان كه می‌توانستم
دوستت نداشتم

چيزهای كوچكی بود
كه بايد می‌گفتم
كارهای كوچكی بود
كه بايد می‌كردم
فرصتش را اما
هرگز نيافتم

تو هميشه در خاطرم بودی
هميشه تو در خاطرم بودی

پ.ن۱:واقعا حسرت بعضی کارها و حرف ها به دلم موند که باید واسش انجام میدادم و کوتاهی کردم..

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 0:43 توسط مریم |

آبي زمين را گم كرده ام
 اي ماه
 مساحت زيبايي ات
 مرا به عمق تجربه اي سياه كشانده است
 حالا بگو
 اي ماه
 راه
زمين
 از كدام سوي اين شب سرد است ؟
              

                            رویا زرین

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 0:53 توسط مریم

عروسک درمانی: هر بار که حالم بد میشه یه دونه عروسک جدید به عروسک هام اضافه می شه..

دلم واسه مامانم می سوزه. اخلاق ِ بد ِ منو تحمل میکنه و هیچی نمیگه.تموم تلاشش رو میکنه که حالم بهتر شه با اینکه دلیل واقعی بد حالی منو نمیدونه اما.........مامان خوبیه .خیلی اذیتش می کنم .ازش خجالت می کشم اما چه کنم دست خودم نیست....

هرکس رو می خوای نفرین کنی بگو ایشالا اختیارت بیفته دست غیر خودت... اونم از نوع خودخواهش...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 20:50 توسط مریم |